در فاصله باز شدن پلکش، می شد هزار بار عاشقش شد!

:: در فاصله باز شدن پلکش، می شد هزار بار عاشقش شد!

دفعه ی دومی که عاشق شدم همان 11 سالگی بود. وقتی بود که یک دل سیر با آهنگ سه شاما شاما رقصیده بودم و دیگر دلم را زده بود! دیگر دیدن دختران دکلته پوش حالم را بد میکرد و خندیدن شاهرخ خان یک چیز عادی شده بود! بهرحال کم نبودند کسانی که استخوان روی گردنشان تکان میخورد. آنموقع بود که تصمیم گرفتم با آهنگ ترک های بعدی رقص هندی را تمرین کنم و یک مدل جدید را یاد بگیرم. زده بودم ترکی که رانی موکرجی یک لباس زرد با ساری نارنجی داشت. ساری اش را در باد تکان می داد و ناگهان از دستش رها می شد و باد ساری را روی دستِ مردی سوار بر موتور سیکلت می انداخت. مرد ساری را انگار که یک چیز مقدس باشد، به صورتش می کشید. طوری چشمانش را بسته بود انگار سجده کرده است در برابر قداست ساری. بعد هم که ساری را پایین می آورد چشمانش را باز می کرد. این کار را آنقدر آهسته انجام می داد که در فاصله باز شدن پلکش، می شد هزار بار عاشقش شد! در قسمتی از آهنگ دست رانی را مانند کاسه ای می گرفت در دستانش و صورتش را انگار که می خواهد در آب کاسه بشوید، به کف دستان رانی می کشید. نگاهش به رانی طوری بود که من خیال می کردم تمامش واقعی است. نه قرار بوده اینها بازیگر باشند و نه قرار است فیلمشان جایی روی پرده ی سینمایی پخش شود. همین عاشقی کردن هایش بود که باعث شد عاشقش شوم. شاید بقیه سلمان خان را به هیکل درستش بشناسند، اما من او را به نگاهش شناختم. به پلک زدنی که می شد در فاصله ی باز شدن چشمهایش، هزار بار عاشقش شد... همان جایی که ساری رانی وسط خواندن "سَر گیجو سر سِوو تیره تیره" از دستش رها شد و باد آن را به دستان سلمان خان رساند...

منبع : خنگ و تپلدر فاصله باز شدن پلکش، می شد هزار بار عاشقش شد!
برچسب ها : ساری ,رانی ,عاشقش ,هزار ,انگار ,آهنگ

ولی خدا زنده ات نگاه داشته...

:: ولی خدا زنده ات نگاه داشته...

سالها پیش سریالی از شبکه سه پخش می شد، با نام «و خداوند عشق را آفرید». از این سریال فقط نامش را به خاطر دارم و چهره ی شخصیت اصلی که زنی بود با چشمان روشن و آیینه ای داشت که داخل آیینه گذشته یا آینده را می دید. از تمام این سریال فقط یک قسمتش خوب به خاطرم مانده. قسمتی که دختری از پرتاب شدن ماشینی به دره زنده مانده و دو نفر دیگر در آن ماشین مرده اند. یکی از آن دو نفر شوهرش بوده و دیگری مردی که می خواسته اند ماشینش را بدزدند اما او شوهر دختر را شناخته. بعد برای اینکه لو نروند، مرد را می کشند و بعد برای فرار از قتل و شاید هم عذاب وجدان، تصمیم می گیرند خودشان را هم بکشند. پس سوار ماشین می شوند و آن را به ته دره هدایت می کنند. وسط راه پسر از مردن پشیمان می شود و در ماشین را باز می کند که بپرد بیرون اما میخورد به صخره ای و میمیرد، در عوض دختر که میخواسته از شر عذاب وجدان راحت شود و حتما بمیرد، زنده می ماند.

تا اینجای داستان چیز مهمی نیست! اصل داستان آشنایی این دختر و پسر است! دختر در خانواده ای متوسط رو به پایین زندگی می کند و دوستی دارد از طبقه ی مرفه که در سفر والدین دوستش به خارج از کشور، همیشه خانه ی دوستش است. در این مدت گاهی بیرون میروند و پسری پیدا می شود که هر روز با یک مدل ماشین سر راهشان سبز می شود و فکر می کند این دو خواهر هستند و پدر و مادرشان در سفر خارجه و پاپیِ این دختر می شود به قصد ازدواج! دختر که فکر می کند این هر روز با یک ماشین آمدنش از پولداری اش است، فکر میکند با ازدواج با او می تواند خوشبخت شود و ازدواج می کند. اما وقتی پسر می فهمد دختر با آن خانواده مرفه هیچ نسبتی ندارد، داستان خودش را هم لو می دهد! که همه ی ماشینها دزدی بوده اند و میخواسته زنی پولدار بگیرد تا از بدبختی نجات پیدا کند! حالا که هر دو بدبخت هستند، تصمیم می گیرند با همکاری هم دست به سرقت بزند و یکروز راننده ی تاکسی ای میخورد به پستشان که پسر را می شناسد و ...

اینکه چرا از بین تمام آن قسمتها این قسمت خوب یادم مانده را نمی دانم، و یا اینکه چرا دیالوگ دختر وقتی پسر را هرروز با یک ماشین می بیند و خطاب به دوستش می گوید: «پولداریه دیگه سارا خانم، پولداری» از بین تمام دیالوگهای فیلم یادم مانده، اما یک وجه مشترکی بین خودم و این دختر احساس می کنم... یک چیزی در اعماق وجودم می گوید تو هم یک وقتی برای فرار از بدبختی ات ازدواج کردی و حالا شاید هر روز در آرزوی مرگی ولی خدا زنده ات نگاه داشته و چرایش را خودت نمی دانی...

منبع : خنگ و تپلولی خدا زنده ات نگاه داشته...
برچسب ها : دختر ,ماشین ,ازدواج ,زنده ,دوستش ,داستان ,نگاه داشته ,برای فرار

سه شاما شاما!

:: سه شاما شاما!
11 ساله بودم که عاشق شدم! عاشق یک بازیگر هندی. تازه دستگاه سی دی خریده بودیم و اولین چیزی که با آن تماشا کردیم یک شوی هندی بود. یک نفر که نمی دانم کی، تمام آهنگ هایی را که بازیگر زن هندی، رانی موکرجی، در آنها بازی کرده بود را از فیلمهایش جدا کرده بود و در این سی دی جمع کرده بود. اولین آهنگش را از همه بیشتر دوست داشتم. آمیتا پاچان بود که در یک جشن بزرگ می خواند و می رقصید و قاطی دختران دکلته پوش حسابی کبکش خروس می خواند و از سنش هم خجالت نمی کشید، اما من عاشق او نشده بودم. عاشق بازیگر دیگری شدم که معلوم بود پسر آمیتاست، چون برعکس آمیتا، برای زن مسنی که احتمالا مادرش است می خواند و دورش می رقصید. همانجا بود که گفتم: این مرد زندگیست! بعد هم با اینکه رانی موکرجی با یک لباس زیبا و باز می آمد و دستش را می گرفت و دورش می چرخید، سرش را پایین می انداخت و از خجالت سرخ می شد. بارها این آهنگ را دیده بودم و بارها با آن رقصیده بودم. طوری که می توانستم آهنگش را از حفظ بخوانم و از حفظ برقصم. حتی می توانستم وقتهایی را که دوتایی می رقصند را خودم با یک رقص تک نفره جایگزین کنم. آنوقت که سه تایی با آمیتا و رانی روی سن می رقصیدند، فقط به او نگاه می کردم و سعی می کردم مثل او برقصم. بیشتر هم عاشق آن خنده های از سر خجالتش بودم، همان خنده هایی که استخوان زیر گردنش معلوم میشد. این خنده ها فقط و فقط مخصوص خودش بود، شاهرخ خان!
بعدتر مدام خودم را با او تصور می کردم که یک جایی، روی سن می رقصیم و او مدام سرخ می شود و می خندد و استخوان روی گردنش تکان می خورد... می رقصیم و با بالا و پایین بردن دستهایمان می گوییم: سه شاما شاما!
منبع : خنگ و تپلسه شاما شاما!
برچسب ها : عاشق ,شاما ,خواند ,خنده ,کرده ,بازیگر ,شاما شاما

هر روز خورشید از همان جای قبلی طلوع می کند

:: هر روز خورشید از همان جای قبلی طلوع می کند

همه از اینکه ازشان تعریف بشود، خوششان می آید، من هم مثل همه. اما این روزها به تعریف شدن نیاز دارم! مثل نیاز به غذا، نیاز به آب. از اینکه دبیر سرویسم بگوید سردبیر گفته اینجای مطلبت را خوب نوشته ای آنقدر خوشحال میشوم که از قالب طبیعی بودنش می زند بیرون، بعد هی سوال میپرسم که بیشتر تعریف کند، عین بچه ای که میخواهد قبل از غذا خوردن دستانش را بشوید و مادرش تشویقش می کند که آفرین دخترم، باید دستاتو بشوری و بچه انگار که از تشویق خوشش آمده باشد، میپرسد: دستامو با آب بشورم خوبه؟ و منتظر می ماند مادرش تاییدش کند و دوباره آفرینی حواله اش، بعد حتی ممکن است باز هم سوال بپرسد که: با صابون بشورم هم خوبه؟ و مادرش بیشتر تشویقش کند که: آره اونکه خیلی بهتره. امروز من هم مانند بچه ای سوال پرسیدم که از این مطلبم؟ و جواب شنیدم: بله همین. و باز پرسیدم: کجا؟ کِی؟ که جوابش جلسه ای بوده با حضور ایشان. بعد من مثل همان کودک ذوق زده شوم و هی توی ذهنم مرور کنم که احتمالا از کجای مطلب خوششان آمده و لبخندی روی صورتم نقش ببندد.

این روزها دلم به همین چیزها خوش است. وگرنه هر روز خورشید از همان جای قبلی طلوع می کند و هر شب در حالیکه پتو را روی سرم کشیده ام به خواب می روم...

منبع : خنگ و تپلهر روز خورشید از همان جای قبلی طلوع می کند
برچسب ها : مادرش ,سوال ,تعریف ,قبلی طلوع

کِی قید این زندگی را زدم؟

:: کِی قید این زندگی را زدم؟
وقتی گفتم تمرین هم نرفته ام هیچکس باورش نشد. نه دخترهایی که بلافاصله بعد از 18 سالگی شناسنامه به دست رفته بودند ثبت نام و نه خانم هایی که همسرشان با ماشین نزدیک محل آزمون بودند و اینها هرچه اصرار می کردند برو، هول میکنم، باز هم مانده بودند تا نتیجه کارشان را ببینند. خودم هم باورم نمیشد. باورم نمیشود کِی اینقدر بزرگ شدم که همه ی کارهایم را خودم انجام دهم. کِی اینقدر همه چیز برایم طبیعی شد. کی نشستم پشت ماشین و استرسم از دیر رسیدن به کلاس درسم بود. کی به افسر گفتم من دیرم شده، همان اولین نفر امتحان می دهم. ردم کن اصلا! کی اینقدر همه چیز این زندگی که برای بقیه آرزو باشد شاید، برایم اتفاقات و روزهای تکراری شد. کی از این زندگی آنقدر خسته شدم که برای روز بعدش نه برنامه ای داشته باشم و نه ذوقی. نمی دانم کی، اما جایی قید این زندگی را زدم. قیدش را زدم و سپردمش به اهلش. حالا من روزهایی تکراری را سپری می کنم و هر لحظه بیشتر در مرداب این پوچی فرو می روم. مردابی که با دست و پا زدنم، مرا بیشتر می بلعد...
منبع : خنگ و تپلکِی قید این زندگی را زدم؟
برچسب ها : زندگی ,اینقدر ,بودند

حیف این چشم ها نیست؟

:: حیف این چشم ها نیست؟

عین بچه ها شده ام. خودم میفهمم. می فهمم مدام در حال نق زدنم. می فهمم نه گرسنه ام، نه خوابم می آید و نه دل درد دارم، فقط شاید خسته ام، شاید دلم دَدَر می خواهد، شاید از آن عروسکهایی می خواهم که دست فلانی دیده ام، نمی دانم ولی مدام نق میزنم. اصلا فلسفه ی همین وبلاگ هم همین است که بیایم و اینجا هم نق بزنم. نه حوصله ی بازی کردن با دوستانم را دارم، نه حوصله ی گوش کردن به قصه و دیدن تلویزیون. نه غذای خوشمزه و کیک شکلاتی سر حالم می آورد، نه یک اسباب بازی جدید برای خاله بازی. نه دلم میخواهد شعر یک توپ دارم قلقلیه را بلند بخوانم و نه یواشکی بروم سر وقت کابینت های آشپزخانه، از اُپن بالا بروم و توی قفسه ها سرک بکشم. اما دلم میخواهد گریه کنم، گریه کنم و وسط گریه ها یکی بیاید بغلم کند و دست بکشد روی موهایم و قربان صدقه ام برود، یکی بیاید اشکهایم را پاک کند و لپم را بکشد یا ماچم کند و بعد بگوید حیف این چشمهای خوشگلت نیست؟ ازم تعریف کند، از چشمهایم، از موهایم، از لپ هایم، حتی از اشک هایم. نگوید بزرگ شدی و بزرگ ها که گریه نمی کنند. اصلا این چه تفکر مزخرفی است که می گویند بزرگ ها گریه نمی کنند؟ مگر بزرگ ها دل ندارند؟ مگر دلشان نمی گیرد؟ مگر خدا اشک را داده فقط برای دوران کودکی؟

حتم دارم که خدا اشک را داده که هر وقت دانه ایش از چشمت چکید و روی گونه ات سرازیر شد، یکی ببیند و بیاید و بغلت کند و روی موهایت دست بکشد و ماچت کند. بعد هم بگوید: حیف این چشم ها نیست؟

منبع : خنگ و تپلحیف این چشم ها نیست؟
برچسب ها : نیست؟ ,بکشد ,بیاید ,بازی ,شاید

بعضی چیزها را خوب یادم می آید...

:: بعضی چیزها را خوب یادم می آید...

کم حافظه ام. از آنهایی که شاید باید نامم در گینس ثبت می شد و به جای ماهی قرمز نام مرا می بردند جهت مثال زدن کم حافظه ترین. یادم نمی آید اولین سالگرد ازدواجم چه کردیم، دومینش را هم یادم نمی آید. شاید حتی یکی از این دو را قهر بودیم. گاهی یادم نمی آید هفته پیش مرا برده رستورانی و خواسته خوشحالم کند. یادم می رود گل خریدنش را. همه چیز را یادم می رود به جز اتفاقاتی خاص که در ذهنم کدگذاری می شوند و تا ابد جز به جز و مو به موی حادثه در ذهنم می ماند، چنان که مانند شوک خاطره ای به ذهنم وارد می شود و در آن غرق می شوم، آنقدر که بوی محیط یادم می آید، گرمی و سرمای زمانش را حس میکنم و اگر قدری دستم را دراز کنم می توانم لمسش کنم.

ناگهان در مه دور میدان یاد مه در جاده های دامنه کوهی می افتم که مرا سنجاق می کند به سالها پیش که حتی نمی دانم چند سال. در جاده ای که پشت صندلی راننده نشسته ام. راننده شوهر خاله ام است و خانواده ما و خاله ام با یک ماشین در حال سفریم. در سفریم که جاده از جایی محو می شود و مبهم و همانجا من در حالیکه سرم را گذاشته ام روی صندلی جلو و از فاصله بین صندلی و اتاق اتومبیل به روبرو و جاده می نگرم، می گویم مه شده. این را می گویم و شوهر خاله ام می شنود و بلند تکرارش می کند و سالهاست این صحنه در خاطرم مانده.

سه سالی است سردی هوای پارک ملت هم یادم مانده. زمانیکه منِ گرمایی سردم شده بود و همسرِ سرمایی ام کاپشنش را داده بود به من و خودش با یک لا لباس آستین کوتاه آغوش گشوده بود برایم. سردی هوا را هم حس می کنم. شرمساری بعدش را هم یادم است. حتی زمانی را که از بین لولاهای پارتیشن بین نمازخانه پارک به او می نگریستم را هم یادم می آید. یادم می آید دراز کشیدن روی چمن های سرد دور میدان و نم مطبوعشان را، نشستن روی سکویی سنگی کنار بزرگراه و خواندن دکلمه و کفشی را که دهانش باز شده بود و ماه کامل را، یادم می آید راهروی وضوخانه ای را در اولین مسجدی که بعد از عقد نمازمان را خواندیم و اشکها را، یادم می آید وقتی که در اتاقی در دانشکده بودیم و گروهی وارد شدند و من هول برم داشت برای سر کردن چادر، یادم می آید مسیر رفتن به خانه خیاط برای اندازه گرفتن چادر سفید عقد و وسوسه های پشیمانی را پشت پیامهایش، یادم می آید زمانی را که مادرش گفت اشتباهش ازدواج با من بود... بعضی چیزها را خوب یادم می آید...

منبع : خنگ و تپلبعضی چیزها را خوب یادم می آید...
برچسب ها : یادم ,جاده ,صندلی ,ذهنم ,بعضی چیزها ,شوهر خاله

من از خودم هم فراری ام...

:: من از خودم هم فراری ام...

من از خودم هم فراری ام...

دیشب این را فهمیدم که یک شب نیامدن به این خانه باعث ایجاد حس هیجان در من شد. دیشب فهمیدم که خوابیدن در اتاقی گوشه ی این خانه هم به من ناامیدی تزریق میکند که یک شب نیامدن به خانه هم لذت یک سفر چند روزه را داشت. از دیوارهای این اتاق غم میبارد. از در بسته ای که مانع دیده شدنم است، زندانی بودن القا می شود. زندانی شده ام. زندانی آدم هایی که همیشه مرا فقط به خاطر خودشان خواسته اند. اسیر دروغهایی که سه سال پیش مرا در خود غرق کرد.

حالا من در این اتاق گوشه ی خانه فکر فرار دارم. فرار از زندگی ای که هر روزش بوی مرگ دارد و تنها راه نجاتش مرگ است... من از خودم هم فراری ام...

منبع : خنگ و تپلمن از خودم هم فراری ام...
برچسب ها : خانه ,زندانی ,فراری

دوتار موی روی بند وسطی انگشت دوم

:: دوتار موی روی بند وسطی انگشت دوم

دو تار موی کوچک روی بند وسطی انگشت دومم را با موچین می‌چینم و لعنت می‌فرستم. لعنت می‌فرستم به علم زیست شناسی. به ژنتیک. به شواهدی که نشان می‌دهد ژن تو غالب است یا مغلوب. به اینکه کدام پدر آمرزیده‌ای فهمید کسی که روی بند وسطی انگشت دومش مو بروید، ژن غالب دارد و فرزندش شبیه او می‌شود. به اینکه دلم می‌خواهد دوتا از تو داشته باشم. یک توی بزرگ و یک توی کوچک. کدام پدر آمرزیده‌ای نشسته به لوله کردن زبانش و به سرش زده در کتاب‌های زیست دبیرستان بنویسد کسی که می‌تواند زبانش را لوله کند ژن غالب دارد. لعنت به زنگ‌های تفریح که منِ ریاضی فیزیکی را می‌بُرد به کلاس تجربی‌ها. به میان صداهای آهسته و بلند از تکرار حفظیات زیست شناسی. به میان درسی از ژنتیک و علائم مسخره‌ی داشتن ژن غالب. به اینکه هربار وقتی موچین را برمیدارم تا دو تار موی روی بند وسط انگشت دومم را بچینم، در دلم ترسی بریزد که ممکن است یک توی کوچک از تو نیاید... بلکه یک من کوچک غرغروی بداخلاق زاده شود تا توی بزرگ مهربان را زودتر تمام کنیم. لعنت می‌فرستم به این دوتار موی روی بند وسطی انگشت دوم و می‌چینم‌شان که دیگر پیدایشان نشود...

منبع : خنگ و تپلدوتار موی روی بند وسطی انگشت دوم
برچسب ها : انگشت ,غالب ,کوچک ,لعنت ,وسطی ,اینکه ,وسطی انگشت ,لعنت می‌فرستم ,غالب دارد ,زیست شناسی ,انگشت دومم

محل قرارگیری آمارگیر www.datagozar.com

پاپ کده | کسب درآمد از پاپ آپ چیست , کسب درآمد از پاپ آپ در بلاگفا , کسب درامد از پاپ آپ خارجی , کسب درآمد با پاپ آپ , اس پاپ آپ - سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد ازطریق پاپ آپ , کسب درآمد از اینترنت پاپ آپ , کسب درامد اینترنتی پاپ اپ , اموزش کسب درامد از پاپ اپ , نحوه کسب درامد از پاپ اپ , کسب درآمد از پاپ آپ , بهترین سایت کسب درآمد از پاپ آپ , اسکریپت کسب درآمد از پاپ آپ , سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد از طریق پاپ آپ , کسب درامد از پاپ اپ فیس نما , بهترین سایت های کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد بالا از پاپ آپ , بیشترین کسب درامد از پاپ اپ , کسب درآمد از بهترین پاپ آپ ها , بهترین سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , چگونه از پاپ اپ کسب درامد کنیم , نحوه کسب درآمد از طریق پاپ آپ , کسب درامد از طریق پاپ آپ - poppop , معرفی سایت های کسب درآمد از پاپ آپ , معرفی سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , سامانه کسب درآمد از پاپ آپ , سایت کسب درآمد از پاپ آپ , سیستم کسب درآمد از طریق پاپ آپ , کسب درآمد از راه پاپ آپ , سایت کسب درآمد از پاپ آپ شرکت راه گستر قرن , چگونگی کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد از تبلیغات پاپ آپ